تبلیغات
همه چیز برای همه - داستان کوتاه شماره 2
تاریخ : شنبه 6 مهر 1392 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : مرتضی
حکمت خداوند...



روزی پادشاهی بر سرزمینی حکومت میکرد و وزیری داشت که بسیار با خدا بود وهمه اموری که اتفاق میفتاد را به حکمت خدا میدانست

و هر اتفاق خوب یا بدی که رخ میداد را از حکمت خدا میدانست و به پادشاه میگفت که حکمت خداست.

روزی بر اثر یک حادثه قسمتی از یکی از انگشتان پادشاه قطع میشود.وپادشاه بسیار ناراحت و اندوهگین میشود.

وزیر که در کنار پادشاه بود این کار خدا را هم از روی حکمت دانست و به پادشاه گفت حتما حکمتی داشت این حادثه.

پادشاه از این خوشخیالی وزیر عصبانی شد و گفت که تو زیاد بیهوده میگویی و او را به زندان انداخت.

بعد از چند روز پادشاه به همراه سربازانش برای شکار به جنگل رفت.ولی برای گرفتن یک شکار از سربازان و همراهانش

دور شد و در جنگل گم شد.برای برگشت به قصر خود به دنبال راهی میگشت که به یک قبیله ای رسید که آنها بعنوان هدیه برای خدایان خود

انسان زیبا و خوش قدو بالایی را میکشتند. و وقتی چشمشان به پادشاه افتاد خواستند او را بکشند که ناگهان چشمشان به انگشت ناقص پادشاه افتاد

و بخاطره همین نقص اورا رها کردند.پادشاه  این حکمت خدا را متوجه شد و وقتی به قصر برگشت وزیر را آزاد کرد و به او گفت من متوجه این حکمت شدم.

حالا بگو حکمت زندانی شدن تو چه بود؟وزیر گفت اگر من زندانی نمیشدم من هم همراه تو به شکار میامدم آنوقت آن قبیله بجای تو

مرا میکشتند...  پس من هم اینگونه نجات یافتم

پس هیچ کار خدا بی حکمت نیست

ارسال شده توسط مرتضی---نظرات در قسمت پایین


برو بالا

  • ویندوز سون
  • بهترین هاست
  • ضایعات